|
نگارش یافته توسط متین بیرجندی راد
|
|
31 خرداد 1387 ساعت 12:34 |
|
بسیاری از زمان ها بر ما گذشت که یک طایفه ای فیلسوف و – عرض می کنم که – عارف و متکلم و امثال ذالک که دنبال همان جهات معنوی بودند، اینها گرفتند معنویات را هر کسی به اندازه ادراک خودش و تخطئه کردند: «قشریون».
تمام ماعدای خودشان را قشری حساب کردند و تخطئه کردند، بلکه وقتی دنبال تفسیر قرآن رفتند ملاحظه می کنید که (تمام آیات را نباشد) اکثر آیات را برگرداندند به آن جهات عرفانی و فلسفی و جهات معنوی و بکلی غفلت کردند از حیات دنیایی و جهاتی که در اینجا به آن احتیاج هست و تربیت هایی که در اینجا باید بشود، از این غفلت کردند، به حسب اختلاف ملکشان رفتند دنبال همان معانی بالاتر از ادراک – مثلاً – عامه مردم و علاوه بر آن ماعدای خودشان را تخطئه کردند و در همین اوان و همین عصر یک دسته دیگری که اشتغال داشتند و امور فقهی و به امور تعبدی، اینها هم تخطئه کردند آنها را، یا حکم الحاد کردند یا حکم تکفیر کردند یا هر چه کردند، آنها را تخطئه کردند و این هر دو روش خلاف واقع بوده است. اینها محصور کردند اسلام را به احکام فرعیه و آنها محصور کرده بودند اسلام را به احکام معنویه، به امور معنویه و به مافوق الطبیعه. آنها به خیال خودشان مافوق الطبیعه همه جهان هست و اینها هم به خیال خودشان احکام طبیعت و فقه اسلامی و اینهاست و دیگران همه اش بی جهت است.
و اخیراً باز یم وضع دیگری پیدا شده است و آن اینکه اشخاصی پیدا شده اند، نویسنده هایی پیدا شده اند که متدینند، خوبند، خدمتگذارند، چنانکه آنها هم خوبند، فقها هم خدمتگذار، متکلمین و فلاسفه هم و همه هم می خواستند به اسلام خدمت کنند، می خواستند احکام اسلام را (او به حسب فهم خودش، او به حسب فهم خودش) برای مردم تشریح کنند و بیان کنند، حالا هم یک جمعی پیدا شده اند که اینها نویسنده اند و خوب هم چیز می نویسند لکن آیات قرآن را عکس آن چیزی که فلاسفه و عرفای آنوقت چیز کرده بودند و همه مادیات را بر می گرداندند به معنویات، اینها تمام معنویات را به مادیات بر می گردانند، به عکس آنها.
آنها می گفتند که اصلاً اسلام آمده است برای اینکه توحید و سایر – مثلاً – مسائل عقلی الهی را تعلیم بکند و – سایرین – سایر چیزها همه مقدمه آن است و اینها را باید رها کرد و خُذِالغایات باید شد، از این جهت اعتنا به (البته نه همه، بعضی از آنها) فقه و فقها و اعتنا به اخبار و اعتنا به ظواهر قرآن و کثیری از احکامی که در قرآن هست، نداشتند، اینها کاری نداشتند، رد نمی کردند لکن مثل رد کردن بود، همان کار نداشتن و بیطرف بودن و چی کردن و از آن طرف هم اصحاب اینها را تخطئه کردن و – عرض می کنم – قشری خواندن اینها، این معنایش این بود که ما «نومن ببعض و نکفر ببعض» دیگر ما کار نداریم و یا قبول نداریم.
اما حالا که جنبه مادیت در دنیا غلبه کرده است به این سختی و دنیا با زرق و برق زیاد شده است و – عرض می کنم که – اصحاب دنیا خیلی زیاد شده اند، حالا هم یک دسته پیدا شده اند که اصل تمام احکام اسلام را می گویند برای این است که یک عدالت اجتماعی پیدا بشود، طبقات از بین برود و اصلاً اسلام دیگر چیزی ندارد، توحیدش هم عبادرت است از توحید در نسل، ملت ها در زندگی توحید داشته باشند، واحد باشند، عدالتش هم عبارت از این است که ملت ها هم به طور عدالت و به طور تساوی با هم زندگی کنند یعنی زندگی حیوانی علی السواء، با هم زندگی بکنند و – عرض می کنم – با هم کار نداشتند باشند، اینهمه آیاتی که وارد شده است راجع به معاد و راجع به – عرض می کنم که – توحید و آنهمه براهینی که وارد شده است راجع به اثبات یک نشأت دیگری، اینها، آنی که متدین است غمض عین می کند، چشم هایش را از این آیات می پوشد و می رود سراغ آیات دیگر، آن که خیلی تدینش قوی نیست تأویل می کند.
در این ایام جوانی، یک روز ما دیدیم که دو سه تا از این طلبه ها آمدند (که البته مقداری اعوجاج داشتند اما این حرف ها هنوز پیدا نشده بود) یک چیز تازه ای آورده بودند، گفتند: «ما یک چیز تازه ای فهمیده ایم و آن هم عبارت از این است که قیامت همین جاست، هر چه هست همین است، اگر قیامت هست، همین است. همین جا جزاست و همین جا هر چه هست ختم می شود به همین. حیات، یک حیات حیوانی است و تمام و مابقی اش همین جاست دیگر». نمی گفت که قیامت را قبول ندارم، می گفت: «قیامت اینجاست»، نه اینکه اصل آیات قیامت را من قبول ندارم، می گفت: «آیات قیامت مقصود همین جاست».
این طایفه ای که حالا پیدا شده اند و متدینند و انسان به آنها علاقه دارد لکن اشتباه کارند، مشتبهند. انسان وقتی به نگاه می کند همه کتابهایشان را و همه نوشته هایشان را و چیزهایی که در مجلات و در غیر مجلات نوشته اند و اینها، می بیند که می گویند: «اسلام آمده است که آدم بسازد یعنی یک آدمی که طبقه نداشته باشد» (همین را گفته اند) یعنی حیوان باشد، «اسلام آمده است که انسان بسازد، انسان بی طبقه» یعنی همین، یعنی در این زندگی یک جور زندگی بکنند و در این عالم یک نحو زندگی بکنند و یک دولت باشد و به اینها جیره بدهند همه علی السواء جیره بدهند و همه هم خدمت دولت را بکنند و اینها.
اینها کانه آیات و ضروریاتی که در همه ادیان است، اینها را ندیده می گیرند، آیات را آنقدری را که دلشان می خواهد و می توانند، تاویل می کنند به همین مطالب، آنهایی که دیگر نمی توانند تاویل کنند، اصلاً ذکری از آن نمی کنند و منسی است.
چنانچه آنها هم وقتی که هر کدام از آیات را که می شد برگردانید به آن معنای عرفانی که آقا فهمیده است، ذکرش می کرد و آن را بر می گرداند به همان معنای عرفانی. ملاحظه می فرمایید که در قضیه موسی و آن خضر آنهایی که اهل این مطالب بودند چه مطالبی در اینجا گفته اند. از کجا گفتند؟ خود خدا می داند خوب دیگر به این حد که انسان رسید یعنی بعد از اینکه تمام توجه نفس به آن معانی غیبه شد و بکلی از این تربیت زمینی غفلت کرد، اینهایی هم که ظاهر در یک مطلبی نیست به نظر او ظاهر می آید، به نظر او ظاهرش همین معناست وغیر از این معنا نیست. اصلاً وقتی که انسان اشتغال به یک علمی پیدا کرد و منحصر شد به آن و تمام توجهش انحصار به آن پیدا کرد قلب همچو می شود که همه اش عرفان می شود، دیگر کار به این ندارد که دنیا یک چیزی است و تربیت های دنیایی یک چیزی است و عبادات هم یک مطلبی است و – عرض می کنم که – ادعیه هم یک مطلبی است. او می گوید تمام اینها برگشتنش به همان معناست (عرفان) و در دلش غیر از این معنا نیست و لهذا آن چیزهایی که بر خلاف اوست اصلاً ادراک نمی کند و همه اینها را بر می گرداند به آن مطلبی که در پیش خودش مسلم است.
از آن طرف هم وقتی که افتاد در آن طرف ها و دیگر غیر از این عالم چیزی سرش نشد احساسش ناقص است، نمی فهمد، اینها نمی فهمند چی هست، ادراکشان ناقص است، اینها اصحاب برهان نیستند که با برهان اثبات بشود فلان، اینها اصحاب بیانند که دلشان می خواهد یک بیان قشنگی بکنند، اینها ادراک نمی کنند ماعدای اینجا را و لهذا آیات را تاویل می کنند به فکر خودشان به همین زندگی حیوانی دنیایی، منتهی این زندگی بی طبقه و مرفه و اینکه همه شان یک جور باشند و اینها، اگر امکان داشته باشد. (برگرفته از کتاب قرآن باب معرفت الله، ص 37 تا 40- صحیفه نور، ج 1، ص 235 و 238)
|